![]() |
|
بی بهانه سلام
حوالی همین روزای نیامدنت انگاری یکی از آسمون به من گفت :شاید این نازنینت این عزیز کرده دلت این حرفا به دل مخملیش نمی شینه! این بار میخوام چیزایی بنویسم که در تنهایی پاییزی ام برای دل خودم نوشتم. حالا اینو هم امتحانش میکنم این بارم اگه به دلت ننشست فکر دیگه ای میکنم نبینم به دل بگیری!!! آخه اسم نازنینت همیشه توی نوشته هام سالم و دست نخورده مونده! خدا رو چه دیدی شاید پسندیدی ..خوب وقت چشای نازت و نمیگیرم حرف آخر اینکه : برای تو مینویسم تو عزیزی ....چه بهاری باشی ...چه تابستـانی...چه پاییـزی...حتـی اگه اینها را هـم نخوانی........ کسی که هم بی تو میمیره و هم برای تو.......شقایق
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:42 توسط شقایق |
چشم به راه
وقتی که رفتی آسمون دلم ابری شد و گریست...... شانه های بید مجنون ز دست باد گیسو پریشان کرد..... وقتی که رفتی اشک من چه غریبانه بر روی شیار گونه هایم جاری بود.... و رفتنت را فقظ بهانه ای کردم برای گریستن ....... من از آخرین نگاه تو بنفشه ها را دیدم که سر تعظیم فرود می آورند.......
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:37 توسط شقایق |
تنها نیلوفر مرداب
من پرنده ای سرما زده و بهار گم کرده ام من نیلوفر مرداب تنهایی و رسواییم روزگاریست که در جستجوی خویشم در جستجوی سرزمین آیینه ها میگردم به دیار پونه ها ...به سرزمین پر از نهرها آنجا که بهار از گذرگاه زمان فاصله ها دارد آنجا که گلها از زندان گلدانها آزادند آنجا که لفظ انسان در فرهنگ آدمیت زنجیر شده است و واژه شبنم بر صفحه گل برگها غریبانه نیست مرا به سوی دره مهتاب گونه که سپیده ای ابدی بدنبال خواهد داشت و در انتظارطلوع خورشید لحظه شماری میکند بخوان مرا در تابش نگاهت آزاد کن تا از گلهای ناشناس گونه ات سبدی برای عاشق بودن بچینم....برکه نگاهت در کدامین جانب است؟ نیزه افشانهای لشکریانت پشت کدامین لبخند پنهان است؟ آواز پرنده بامدادیت در کدامین سپیده به گوش میرسد؟ تا آبشار کلام و سخنت را در اندیشه ام جاری سازم تن خسته ام را در برکه روشنیها که در پرتو خورشید میدرخشد بشوی من از پشت سکوت با تو هزاران سخن دارم!!!
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:18 توسط شقایق |
تنهایی
خانه ای در انتظار و چشمی همیشه بیدار و صدای من که سکوت شب را میخراشد و همیشه بوی تنهایی میدهد خانه من کجاست؟ مهمان من هفت شب هفته است که آسمان در دامن کرانه اش گل شب بو می پروراند. محراب من! شب بلند و سکوت صحرای بی درو پیکر است که مسافر حادثه های سنگی از آن روزی خواهد گذشت محراب من! تنهایی و ضیافت بی آلایش شکستهاست محراب من! آسمان صورتگر نقاش است که هر لحظه به شکلی و هر شکلش به رنگی است...... و من مهمان سجده های بلند تمنا و التماسم آه! که سکوت دوباره باید بشکند و بزم تنهایی من شاید در لابلای الفاظ شاعرانه ام حل گردد! یا در میان باد و باران یا در میان آفتاب سوزان یا در کنار سپیدار پیر و فرتوت یا زیر بیشه زار وحشت در کجــا؟ بگویید ! در کجا باید تن تنهایی من را تدفین کرد.......
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:12 توسط شقایق |
وهم سکوت
قاصدک من ! برخیز و چشم بگشا! خشیدگی اشکهای دل شکستگان را نگر و معصومیت بهار خنده را ...... قاصدک من! بگو از کدامین رنج سرگشته ای ؟ بگو از کدامین درد نالان شده ای ؟ آه قاصدک من ؟ بهار خنده سر زد... و درخت اندیشه ها جوانه داد... بر خیز ! که بی تو بهار خنده هیچ شوقی ندارد بی تو آواز قناریهای صحرایی حزن انگیز است و گلهای شقایق پریده رنگ آی قاصدک من حرف بزن ! این سکوت مرگ آور را بشکن! که از سکوت بیزارم!!!! قاصدک تبسم کرد با چشمان بی فروغش حرمت کلام را به باد خنده سپرد..... قاصدک زهر خندی زد و گلهای شقایق نیز عطر افشاندند..
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 2:4 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک شهریور 1388 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |