![]() |
|
تو رفتی من عاشقتر شدم.... خاک را سرودی کردم پر طپش تر از دل دریا و...آه را سرودی کردم اندوهناکتر ز باران تا تو را ای نازنین! در آن سوی مرز شقایق با قلب ملتهب خویش فریاد کنم!!!
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 14:52 توسط شقایق |
مرا در میان بازوانت پناه بده.....
آسمان دلم از گریه پر شده و سینه ام مملو از اندوه… مهتاب پشت پنجره خانه میسازدو میگرید..و گویی کسی با دستانش آن را خراب میکند صدایم در کرانه های دور و نزدیک خواهد پیچید..تو را فریاد خواهم کرد..اما… در بی تو بودن وحشت امتداد میابد.. آی دستهای زندانی ! امشب مهتاب را از دریچه شبانه بدزدید و دشنه هاتان را در چشمه بلورین مهتاب آبدیده سازید.. آی فریادهای خاموش! امشب از ناله ها خرمنی بنا کنید! ناقوسی به پا کنید! و در کرانه آسمان به جولان در آورید! آی خدای اندیشه های درهم و بر هم امشب خاکستر مرگم را در کدامین دریاچه بریزم؟ تا رطوبت آن جسم تدفین شده ام را نیازارد؟ امشب با شراب کهنه غم شب را به صبح میرسانم و خاکستر خاموشیها را در گورستان خیال فرو میپاشم.. ای دورترین نزدیکم! امشب مرا به سوی دره مهتاب گونه خویش بخوان!برکه نگاهت در کدامین جانب است؟ نیزه افشانهای لشکریانت پشت کدامین اشک پنهان است؟ آواز پرنده بامدادیت در کدامین سپیده به گوش میرسد؟ مگذار از میان سایه به آفتاب بنگرم؟ مگذار خمیدگی شقایق را در میان با د ببینم؟ مگذار پوسیدگی هزاران برگ بی گناه را در مرداب زخم آگین زمان ببینم؟ مگذار قصه ای فراموش شده در سینه سنگی زمان باشم؟ در برکه نگاهت تن خسته ام را بشوی و بگذار در آیینه نگاهت چون اشکی فرو غلطم؟ امشب زیر خانه دلگیر آسمان به روی برگهای نمناک از اشک سجده خواهم کرد... امشب در خیالم خانه کوچکی از گلهای شقایق ساختم ام میخواهم تو را به مهمانی خویش فرا خوانم! آرام تر از حلقه های ماه بازوان گرم توست.....مرا در میان بازوانت پناه ده...
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 5:59 توسط شقایق |
دور از چشم اونی که با چشماش تمام زندگیمو گرفت...
به قول سهــــراب تا شقـــــایــــــق هست زندگـــی بـاید کـــــرد! حالا که شقـــــــایـــــق هم مـــــرد! دیــگه بـا چی.....کســــی رو دلخــــوش کـــــــرد!
2
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 5:55 توسط شقایق |
......رسیدنت مبارک......
امسال یلدا را با یادی از پریشانی نگاههای تو و زمستان را با تکه ای از تصور اندوه تو آغاز کردم چون اولین شب سرد زمستان برابر شد با رفتن تو... و من همچون پرنده ای به جرم نداشتن بال مجبور شدم در پناه همان درخت بید بمانم و انتظار آمدنت را با سرخی غروب نقاشی کنم تا شاید بتوانم به پیشواز بهار چشمانت بیایم.... آن شب ماه خودشو پخش کرده بود تو دشت آسمون آنقدر بیدار موندم تا صبح بشه آخه نمی خواستم صدای آه کشیـدنام شاپرکـایی که زیر بید مجنون لونه کردن خوابشون آشفته بشه ....شب رفتنت آنقدربی قرار بودم که هر چه ستاره های خیالی رویامو شمردم خواب به چشمام نیومد... سوز یلدا بود که منو یاد تفال به حافظ انداخت...ولی حیف هر ورقی اومد آرومم نکرد... وفقط آن شب تو بودی که به من فهموندی رفتن چه واژه پر غصه و پر قصه ایست... آن شب از رفتن گفتی:از شوق پروازت و اینکه تو را یارای ماندن نیست... من از سفر هیچ نمی دانستم فقط هر وقت حرف رفتن میزدی حس میکردم بوی هجرت می آید ... و هیجوقت آن لحظه را فراموش نمیکنم وقتی که کسی جز تو مرا ندید ومن هم کسی را جز تو ندیدم....آن شب با اشکای زلالم و با دستانی خسته خاطره ها را آرام آرام رو طاقچه بلند یادگاریها چیدم تا مبادا زیر دست و پای گلدونا بمونن و محو بشن..... دیگه از بس از دم سپیده تا آخر شب به ستاره ها سپردم که انتظار آمدنت را بکشند صدای ستاره ها هم در اومد... آه صدای به هم خوردن بال فرشته میآید ..... انگار آمدن تو نزدیکست.....رسیدنت مبارک....
2
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:7 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک شهریور 1388 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |