![]() |
|
تا از شوق دیدنت دانه دانه اشک نیازم را زینت مژ گانم کنم.. و آن را همچون ریسمانی بر گردنت آویزم ای دست نیافتنی! شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت کنم و در دامنی از عطر گلها بنشانمت... با شعری از نسیم تو را به تماشا بگذارم.. و هر چه جان است به تمنای نگاهت بر خاک آستانت ریزم.. تا گویم همه نیلوفران قامتت را همه گلها لبانت را و همه غزل ها چشمانت را تفسیر کنند.. ای معشوق نادیده! باید شبی در بستر خیال در حریر اندیشه حجله ات را از پرنیان مهتاب بگسترانم و به تعداد تمامی ستارگان شمع بر افروزم.. آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید.. ماه را گویم به آستانت به سجده افتد.. و بنفشه ها را تا به دامنت آویزند.. شبی به قصر خیال من بیا و بر بام آسمان آشوب بر انگیز! و شور شعرم را به نگاهی رنگین کن.. واژ ه هایم را مانند حباب های رنگین در شب به رقص در آور.. من همه دلم..همه احساسم این دل و احساس را آتشکده ای کن و بر خود عاشق تر کن.. شقایق تو... .
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 4:40 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک شهریور 1388 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |