![]() |
|
کاری به کارت ندارم! من هوای خودم را می نوشم... تو هم هوای خودت را... و در دور دست خودم تنها نشستم. انگشتم خاک ها را زیرو رو میکند....تصویرها را بهم می پاشد...خوابش می برد. آفتاب بالهایم را می سوزاند.و من در نفرت بیداری به خاک می افتم. کسی روی خاکستر بالهایم راه می رود. دستی روی پیشانیم کشیده شد من سایه شدم "...." تو هستی؟!..... دیر کردی... از لالایی کودکی..تا خیرگی این آفتاب انتظار ترا داشتم... لبهایش از سکوت مرد... لغزش دستانش روی تن سرد و بی روحم خواب را از چشمانم ربود... افسوس که طرح چهره اش از هم پاشید و غبارش را باد برد... اشک آلود براه افتادم. خورشید با پنجره آمیخته گوش کن! هیچ نمی شنوی... همه مرده اند... دری به سردی خاک باز کردم... گورستان به زندگی ام تابید... هیچ چیز را باور ندارم... حتی مرگش را... دیگر آرام است... فریاد نمی زند... عشقم روی این سنگهای سیاه پلاسید سنگ ها را می شنوم... ابدیت غم! و او دیگر نیست...روی مرمری سیاه روییده بود... به آفتاب آلوده ام... تاریکم کن...صدایم را بشنو...می خواهم تاریکم کنی... دستانم را ببین...راه زندگی ام در تو خاموش می شود... چهره ام به مرگ می خندد... و دیدم که قبرها نفس می کشند!...
2
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 2:32 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک شهریور 1388 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |