![]() |
|
بیا از اینجا برویم! پشت هیچستان ... به سر تپه معراج شقایق! کسی نیست! بیا زندگی را بدزدیم. آن وقت میان دو دیدار تقسیم کنیم. ...بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را... مرا گرم کن! یک بار هم اینجا هوا ابر شد. باران تندی گرفت. سردم شد... آن وقت در پشت یک سنگ, اجاق شقایق مرا گرم کرد. و بدان! در این کوچه هایی که تاریک هستند: من از تردید و کبریت می ترسم... من از سطح سیمانی قرن می ترسم. بیا تا نترسیم از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است. و بدانیم که پاییز خواهد آمد. و پیامی خواهد داد. و صدا خواهد کرد... "ای سبد هاتان پر خواب! سیب آوردم..." گل شقایق به گدا خواهد داد... خواهد آمد ! و کور را خواهد گفت: چه تماشا دارد این باغ؟! پاییز خواهد آمد...قفسی خواهد ساخت...قفسی بی در! تا به آواز شقایق که در آن زندانیست, دل تنهاییتان تازه شود! شبگردی خواهم شد!...کوچه را خواهم گشت...جار خواهم زد...ای شبنم, شبنم,شبنم... خواهم آمد, سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت. پای هر پنجره ای شعری خواهم ریخت. هر کلاغی را کاجی خواهم داد. آشتی خوهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت. من گره خواهم زد: چشمان را با خورشید, دلها را با عشق, سایه ها را با آب, شاخه ها را با باد... می خواهم بروم...پشت دیوار مرگ! مرگ را بردارم...زیر خاکها ببرم. تا که دستش نرسد بر قلبم... من که خوب میدانم:" یک نفر دیشب مرد" ولی هیچ نشد... و هنوز نان گندم خوب است... هنوز آب میریزد پایین..."اسب ها می نوشند" قطره اشکی غلتید و گفت:" آه! او هم مرد"
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 3:1 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک شهریور 1388 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |