تبليغاتX
بی تو تنهام


 

 تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست.                                                                                                                        

 و عهدهایی که کسی آنها را نبست..

تقدیم به آنهایی که بی تقصیرند..

تقدیم به کسی که اسوه خوبی و پاکیست و عطوفت و مهر بانی را نمونه ..

تقدیم به تو ای تنها حامی پرستو های بی  آشیانه

تقدیم به تو ای دور ترین نزدیکم!

روز عاشق شدن

یعنی بهترین مهر بانیها

دل را از صافی دوستی گذرانیدن

صدای دوستیها را شنیدن

و دل بستن به آشناییها...

گفتی بتابیم در روز دوستی

نهالی بکاریم و دستمان را پر از آب عشق کرده و از کوثر مهر بانیها آنرا آبیاری کنیم..

گفتی اگر دوست باشیم فردایمان پیدا تر از اکنون خواهد شد و آفتاب زیر درخت دوستیها

به بار خواهد نشست

و پر چین مزرعه آنسوی غبارهای خاکستری بوی باران خواهد داد

و چقدر آسمان آزاد خواهد شد

از بند کویر ها

و فردا از آن دوستی است

                                                                   روز عاشق شدن بر تو مبارک!

                              

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:54 توسط شقایق |

 

 

ترجبح می دهم تنهایی باشد و انتظار و خیال کسی که قرار است بیاید...

 من امشب زیر باران زیبای زمستانی 

به روی برگهای نمناک از اشک آسمان سجده میکنم

 با حافظ چشمانت فال میگیرم و تپش های نا منظم قلب دیوانه ام را آنقدر با ریسمان

 التماس و نیاز به ضریح نگاهت میبندم تا شقایق آسمان قلبت را به روی این مجنون

..... عاشق بگشایی

 انگار کسی احتمال آمدن تو را به ستاره هایی که در خیال شب به خواب رفته اند در گوشم

 زمزمه میکند.

" من میروم تا تو بیایی..."                    

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:27 توسط شقایق |

نگاهی به افق...

و خندیدن به عشق...

دست هایی که هرگز به سیب درخت آرزو نرسیدند...

سیب هایی که کال ماندند...

آرزوها نیز گندیدند...

زندگی چیزی نیست جز اشک زن در اتاق سرد ابدیت

و لمس خدایی که در این نزدیکیست.

آری! زندگی سیبی ست کال...سیب حسرت...سیبی سبز!

و فرو بستن چشم بر عشق! نور ! زمین! خاک! هوا...

"تو که می دانستی زنگی یعنی خاک"

دیدمت امروز! آشنا نیستی! شکل کوزه هستی...زیر دستان هنرمند صبور.

من تو را دیدم باز...تو شکسته بودی...زیر دستان لرزان یک زن...

من که می دانستم زندگی از بدو تولد از پس دیگری بود.

من که می دانستم زندگی یعنی شدن یک سوتک در دهان کودک!

پس چرا دیدم؟ عشق ورزیدم؟ زیستم؟ پس چرا خندیدم؟!

زندگی دیدی که آنچه بد می دانی چه قشنگ لمساندی!

و چه لذت دارد کندن روی زخم... و چه چندش آور لمس تخته سیاه با ناخن!

و دلم ریش شده! پس چرا خندیدم؟

تو که می دانستی زندگی یعنی خوابیدن...

و طلوع خورشید را از زیر سنگ دیدن...

"زیر خروارها خاک"

پس چرا خوابیدی؟ اگر این خواب ابدیت شیرین است پس چرا گرییدم؟

آری! من دیدم زندگی را از دور؟ از یک مشت خاک نمور!

از چهارچوب تنگاتنگ مرگ!

ولی افسوس چه زود زندگی رادیدم!

 

2 نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 2:53 توسط شقایق |

 

ناخواسته آمدم.

ناخواسته می روم.

ناخواسته اشک می ریزم!

ناخواسته نفس میکشم!

می خواستم بخواهم که بیایم...

می خواستم,خواست خودم باشد بمانم یا که....

می خواستم خواستن توانستن باشد!

من می توانم که بخواهم!

اما نمی خواهم که بتوانم!

به همه چیز و

همه کس میخندم!

زندگی را به مسخره می گیرم

زنگی هم مرا به مسخره گرفته

غم پاها و دست هایم را مثل خوره می خورد!

اما خودم غم نمی خورم!

تا می توانستم دلها شکستم!

اما نخواستم و نگذاشتم که دلم بشکند...

جز من و تو هیچ کس نمیداند!

نمی داند که دلم در سینه نیست!

دلم را پنهان کردم!

آنجا که هیچ دلی نیست!

اما یادم نیست کجا!

می گویند گم شده!

به جهنم که گم شده...

 

 

2 نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:45 توسط شقایق |



لوگوی وبلاگ




طراح قالب
AMYFANS.CO.SR
پشتيباني
NaFiSe